حسن حسن زاده آملى

237

هزار و يك كلمه (فارسى)

لا مخلوق ، بصير إذ لا جسم و لا مبصر إليه ؛ سميع إذ لا صوت و لا مسموع » « 1 » تمام اينها براى اين است كه براى او ( جلّت قدرته ) زمان حائل نيست و از اول دنيا تا آخر دمى و لحظه‌اى بيش نيست . از اول زمانى كه خدا خدايى مىكند - گرچه اول معنى ندارد - ما را كه در اين زمانيم مىديده ، و صوت ما را مىشنيده و به جزئيات حال ما عالم بوده ، چنان كه در « سبق الأوقات كونه » گفتيم « 2 » . در هر حركت يك جزء ثابت لازم است و يك جزء متغير ؛ زيرا كه اگر آن جزء ثابت در بين نباشد نتوان گفت : يك چيز حركت كرده ، بلكه يك چيز اول از بين رفته و چيزهاى ديگر به جاى او آمده ، مثلا همان سيب جسمى است كه تغيير رنگ داده است ، جسميت باقى است و رنگ تغيير نموده ، و در بعضى تغييرات ديگر ماده باقى است و صورت‌ها تغيير كرده ؛ يعنى ماده و اجزاى پهن از صورت پهن به صورت گل آمده . اگر خداوند ( تبارك و تعالى ) تغييرپذير باشد بايد ذاتش باقى باشد و علمش تغيير كند ، مثل اين است كه در ذات او اختلاف حاصل خواهد شد و تجزيه خواهد كرد به دو جزء : يكى ثابت و ديگرى متحرك ، چنان كه فرموده « إذا لتفاوتت ذاته » . اما شيخ محمد عبده اشتباه كرده و گمان كرده چون حركت از صفات جسم است ، و جسم منقسم ، پس واجب الوجود منقسم شود « 3 » . و معنى كه ما كرديم صحيح است . و بعد از عبارت عنوان مىفرمايد : « و لتجزّأ كنهه ، و لامتنع من الأزل معناه ، و لكان له وراء إذ وجد له أمام ، و لالتمس التمام إذ لزمه النقصان » . زيرا كه حركت براى تكميل ناقص است و صفت جديدى كه كمال حضرت حق است وقتى نداشت ناقص بود ، و همين صفت در امام و جلوى اوست و آن نقصان در عقب او ؛ زيرا كه در حركت روى به كمال دارد و پشت به نقصان ، و اين معانى غلط است . « و إذا لقامت آية المصنوع فيه ، و لتحوّل دليلا بعد ان كان مدلولا عليه » چون

--> ( 1 ) - بحار الأنوار ، ج 4 ، ص 285 . ( 2 ) - در ص 195 . ( 3 ) - نهج البلاغه ، ص 43 ، چاپ عبده .